Westley Wallace – No. 29 Lyrics

تفنگت را زمین بگزار
تفنگت را زمین بگزار
که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار
تفنگت دست تو یعنی
زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبان دل،زبان دل
دلی لبریز از مهر تو
ای با دوستی دشمن
با دوستی دشمن
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزیست
زبان قهر چنگیزیست
زبان خشم و خونریزیست
زبان قهر چنگیزیست
بیا بنشین
بگو بشنو بگو بشنو سخن شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید
فروغ ادمیت راه در قلب تو بگشاید
برادر ای برادر
گر که میخواهی مرا بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگزار
تفنگت را زمین بگزار
تفنگت را زمین بگزار
تفنگت را زمین بگزار
تفنگت را زمین بگزار
تا از جسم تو این دیو انسان کش برون آید،برون آید
تو از آیین انسانی چه میدانی، چه میدانی
اگر جان را خدا دادست
چرا باید تو بستانی
چرا باید
چرا باید
که بایک لحظه ی غفلت این برادر را یه خاک و خون بغلتانی
به خاک و خون بغلتانی
برادر را به خاک و خون بغلتانی
برادر را به خاک و خون بغلتانی
به خاک و خون بغلتانی
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی و حق با توست. ولی حق را برادر جان به زور این زبان نافهم آتش بار نباید جست
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
اگر این بار شد وجدان خواب آلدوه ات بیدار
تفنگت را زمین بگزار
تفنگت را زمین بگزار
تفنگت را زمین بگزار
تفنگت را زمین بگزار
تفنگت را زمین بگزار
تفنگت را زمین بگزار

Comments (0)